زن…
در خوابِ من
هر شب
تصويرِ زنی
بالا
بلند قامت
سپيد پوشيده
عريان می شود .
می خواهد
اما نمی تواند
که آواز بخواند .
از حنجره اش
وقتی که می گويد : آ… ،
دو صد کبوترِ سپيد
از بلور تراشيده ،
با تاج هایِ زيتون ،
با اشک هایِ سرخ ،
پرواز می کنند …
و بعد
تک تک
دسته دسته
فوج فوج
سر بريده می ميرند .
آخرين صدا ،
آخرين حنجره ،
آخرين گلو می گويد :
آ…
آ…
آزاد…
آزادی.
***
و من نيز
مثل هر شب
تا صبح
بالایِ سرش می مويم .
محمد فلاح نيا
11/5/84
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر