۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

4

زن…

در خوابِ من

هر شب

تصويرِ زنی

بالا

بلند قامت

سپيد پوشيده

عريان می شود .

می خواهد

اما نمی تواند

که آواز بخواند .

از حنجره اش

وقتی که می گويد : آ… ،

دو صد کبوترِ سپيد

از بلور تراشيده ،

با تاج هایِ زيتون ،

با اشک هایِ سرخ ،

پرواز می کنند …

و بعد

تک تک

دسته دسته

فوج فوج

سر بريده می ميرند .

آخرين صدا ،

آخرين حنجره ،

آخرين گلو می گويد :

آ…

آ…

آزاد…

آزادی.

***

و من نيز

مثل هر شب

تا صبح

بالایِ سرش می مويم .

محمد فلاح نيا

11/5/84

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر