آقای محترم...
آقایِ محترم
من دارم از مرگِ بی گناهِ يک انسان
دو صد-ده انسان
در پاييز ها و زمستان هایِ سرد
و تابستان هایِ دور سخن می گويم .
همين که فحش نمی دهم کافی نيست ؟
بس کن چه قدر ياوه می بافی
از آن نوعِ دموکراسی هایِ خاص خودت ؟
-دموکراسیِ سکوت-
دموکراسیِ بره هایِ سر به زيرِ عزيز...
باور نمی کنيد
که همين چند هفته پيش
در کوچه دستی به خون يک مرد آغشته شد ؟
در کوچه خون که نه ،
اما بویِ خون که هست هنوز ...
شرمت نميشود ؟
لختی به ماه نگاه کن
که رنگش از تو پريده
و فواره هايی که مدام گريه می کنند
و می مويند ...
چه قدر از مادرانِ مويه نشين گفتيم
که هيچ کدام مادرانِ ما نبودند
آن ها مادرانِ عاشق ترين پروانه هایِ زمين بودند
و هرگز اين دست هایِ شومِ زمان نبود
که زنجير می بافتند
اين دست هایِ آشنا ،
دست هایِ پدر بود
که از همان روز هایِ اولِ بابا آب داد ،
من نمی دانم چرا
اما هميشه :
يا نان داد
يا آب داد
ويا سوار بر اسب
در باران می آمد
که هيچ وقت هم به ما نرسيد
و باز هم نمی دانم
او چرا در سفره آزادی نمی گذاشت ؟
نان و پنيرِ آزاد !
او هميشه
چند تايی کوپن در جيبش داشت
که ثابت کند :
همه چيز
خوب و ارزان است هنوز ...
و حتی جان آدمی زاد ؟
و حتی جان آدمی زاد ...
محمد فلاح نيا
27/4/84
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر