۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

18

مرداب

من هيچ وقت آرزو نکرده بودم که از مرداب بنويسم

حتی وقتی که بر سرِ هر نی

در نی زار هایِ اطرافم

پر هایِ سرخ و سفيدِ کبوترانی آغوش گشوده را ديدم ،

با خودم خيال‌کردم

که حتما به منزلی ديگر کوچ کرده‌اند .

و يا وقتی که شب ها

رد پاهایِ سياهی را می ديدم رویِ شن ها ،

نمی خواستم که با خودم فکر‌کنم

اين رد پاهایِ هيولا هایِ درنده‌یِ سياه پوشيده‌ی‌ِ مرگ است

که ماه طرحِ کوچکی از داس هایِ افراشته‌یِ ايشان بود

آن قدر کر شدم

شايد صدایِ جيغ هایِ غار مانندِ نيمه هایِ شبم را نشنوم

اما مرداب در آخر با هيچ‌کس کوتاه نمی آيد .

حتما وقتی هم که خودم زير دست و پایِ لجن ها می مردم ،

هيچ کس گمان نکرده بود

که مردی از رویِ زمين پاک می شود .

آن ها خيال کرده بودند که صدایِ گلوله نمی شنوند ،

و ردِ جاریِ خون ،

پرتو هایِ نورِ آفتابِ هنگامِ غروب

يا هر چيزِ سرخِ ديگر است .

آن ها گمان کردند

که ابری از آسمان گذشت ،

شهابی سوخت

صاعقه ای آتش گرفت

و صدایِ گلوله‌های‌ِ ممتد نيامد

و ناگهان پرنده ها

در سرخیِ غروبِ نخل ها پر نکشيدند

و قلبِ مادری آتش نگرفت

و صدایِ شيونِ زن ها و مردهایِ داغدار نيامد ...

آن هاگناهی نداشتند

آن ها نمی دانستند

که مرداب با هيچ کس کوتاه نمی آيد

آن ها نمی دانستند

که مرداب حتی چيست ...

آن ها گناهی نداشتند ،

گناه از من بود

که پيش‌تر از مرداب برايشان نگفته بودم ...

محمد فلاح‌نيا

10/8/85

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر