شهرزاد
چشم هایِ تو
مثلِ جمجمه یِ فراعنه خالی بود
و دست هايت
درست مثلِ کوه ها نه ،
درست مثلِ تيله هایِ شيشه ای بی حس بودند ،
و قدم هايت که مثلِ شب سنگين بودند ،
صدایِ خش خشِ برگ هایِ پاييزی بود .
بلورِ آبشار ها ،
نقره یِ ماه در آب
و درخت هایِ تنومندِ چنار
در رويایِ واقعيت مان شناور بودند
و مردی با چشم هایِ ميشیِ روشن نوازشم می کرد ،
قصه ،لالايی برايم میخواند
تا اسبِ سفيدی بيايد شايد
و من تنها نمانم .
مومِ آب شده از انگشت هایِ نازکت چکيدم
و دريایِ عسل
درونِ چشمانِ قرمزت جوشيد
تيرکشيد ،
سوخت
و من پارو زنان از چشم هايت پايين افتادم
تا رویِ شن ها رد پايی از من جاری شود
و رقصِ دانه هایِ شن در تند باد های
صحرا هایِ دور باشم .
من در شبِ هزار و يکم ،
دوم ،
سوم ،
و هزارم
دستورِ قتلِ بی بازگشتِ شهر زاد را
با صدایِ سنگ هایِ آخرِ رود خانه
صادر کردم
و خون
فواره شد
درونِ حجمِ نا متناهیِ آبی هایِ بی انتها
درست مثلِ ماهیِ قرمز
درون تُنگِ سکوت هایِ ميانِ دست ها
و صدا هایِ ما
که از آب خالی بود !
محمد فلاح نيا
8/8/85
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر