۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

17

شهرزاد

چشم هایِ تو

مثلِ جمجمه یِ فراعنه خالی بود

و دست هايت

درست مثلِ کوه ها نه ،

درست مثلِ تيله هایِ شيشه ای بی حس بودند ،

و قدم هايت که مثلِ شب سنگين بودند ،

صدایِ خش خشِ برگ هایِ پاييزی بود .

بلورِ آبشار ها ،

نقره یِ ماه در آب

و درخت هایِ تنومندِ چنار

در رويایِ واقعيت مان شناور بودند

و مردی با چشم هایِ ميشیِ روشن نوازشم می کرد ،

قصه ،لالايی برايم می‌خواند

تا اسبِ سفيدی بيايد شايد

و من تنها نمانم .

مومِ آب شده از انگشت هایِ نازکت چکيدم

و دريایِ عسل

درونِ چشمانِ قرمزت جوشيد

تيرکشيد ،

سوخت

و من پارو زنان از چشم هايت پايين افتادم

تا رویِ شن ها رد پايی از من جاری شود

و رقصِ دانه هایِ شن در تند باد های

صحرا هایِ دور باشم .

من در شبِ هزار و يکم ،

دوم ،

سوم ،

و هزارم

دستورِ قتلِ بی بازگشتِ شهر زاد را

با صدایِ سنگ هایِ آخرِ رود خانه

صادر کردم

و خون

فواره شد

درونِ حجمِ نا متناهیِ آبی هایِ بی انتها

درست مثلِ ماهیِ قرمز

درون تُنگِ سکوت هایِ ميانِ دست ها

و صدا هایِ ما

که از آب خالی بود !

محمد فلاح نيا

8/8/85

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر