زايمانِ شبانهروزیِ يک روشن فکر !
او درد می کشيد
بی دستهایِ گرمِ کسی
که زايشِ حرفهایِ تبکردهاش را تبريک بگويد !
او درد می کشيد
بیآنکه بخواهد ...
اوخود اين راه را انتخاب کرده بود ،
اما هم سفری نبود
تا رنجِ بی پايانِ سفر را اندکی از اندوه کم کند ...
او درد می کشيد
و نطفه ایِ در درونش قد می کشيد
وبزرگ تر می شد ...
به قدرِ تمامیِحفرههایِ تنش ...
تمامِ زنانگیهايش ...
***
ملافه هایِ نويی دركار نيست
ملافه هایِ سفيد ...
آبِجوش قلقل میزد
وقتش رسيده بود
او جيغ میکشيد :
اين درد را طاقت نمیآورم ،
می ميرم
کمک کنيد ...
بی چاره چنگ بر تخته هایِ چوبیِ ديوار میکشيد
و ردِ ناخنهايش سرخ رویِ ديوارخط می انداخت ...
***
تازيانهاش بزنيد ...
او درد می کشيد
پس کی حلول می کند اين
جسمِ ملتهبِ داغ ؟
جسمِ زندهیِ جاندار ؟
پسکی تمامِ خالیِ اين چارديوارِ پوک
با طنينِ طپشهایِ يک قلب پر خواهد شد ؟
***
باران ، با صدایِ تگرگ
خوابِ کبوترانِ پشتِ پنجره را می شويد
فردا تولدِ هيچکس نيست
او مرده به دنيا آمد ...
فتيلهیِ چراغها ته کشيدهاند
و روشنتر نمی شود اين خانه
با دستهایِ ناتوانِ کسی که
تا صبح درد می کشيد ...
محمد فلاح نيا
19/3/86
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر