۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

25

زايمانِ شبانه‌روزیِ يک روشن فکر !

او درد می کشيد

بی دست‌هایِ گرمِ کسی

که زايشِ حرف‌هایِ تب‌کرده‌اش را تبريک بگويد !

او درد می کشيد

بی‌آن‌که بخواهد ...

اوخود اين راه را انتخاب کرده بود ،

اما هم سفری نبود

تا رنجِ بی پايانِ سفر را اندکی از اندوه کم کند ...

او درد می کشيد

و نطفه ایِ در درونش قد می کشيد

وبزرگ تر می شد ...

به قدرِ تمامیِ‌حفره‌هایِ تنش ...

تمامِ زنانگی‌هايش ...

***

ملافه هایِ‌ نويی دركار نيست

ملافه هایِ سفيد ...

آبِ‌جوش قل‌قل می‌زد

وقتش رسيده بود

او جيغ می‌کشيد :

اين درد را طاقت نمی‌آورم ،

می ميرم

کمک کنيد ...

بی چاره چنگ بر تخته هایِ چوبیِ ديوار می‌کشيد

و ردِ ناخن‌هايش سرخ رویِ ديوارخط می انداخت ...

***

تازيانه‌اش بزنيد ...

او درد می کشيد

پس کی حلول می کند اين

جسمِ ملتهب‌ِ داغ ؟

جسمِ زنده‌یِ جاندار ؟

پس‌کی تمامِ خالیِ اين چار‌ديوارِ پوک

با طنينِ طپش‌هایِ يک قلب پر خواهد شد ؟

***

باران ، با صدایِ تگرگ

خوابِ کبوترانِ پشتِ پنجره را می شويد

فردا تولدِ هيچ‌کس نيست

او مرده به دنيا آمد ...

فتيله‌یِ چراغ‌ها ته کشيده‌اند

و روشن‌تر نمی شود اين خانه

با دست‌هایِ ناتوانِ کسی که

تا صبح درد می کشيد ...

محمد فلاح نيا

19/3/86

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر