۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

20

هابيل

حوا تجربه می کرد :

قابيل ، که هم صدایِ پدر بود

هابيل که من بودم

و اقليما که آفريده شد

تا شبيهِ مادرم باشد .

***

من هيچ وقت شبيهِ خودم نبودم

انگار دو من در من بود

خودم

که پوستم را می دريدم از درون

و جبه‌ای

که شبيهِ برادرم بودم .

***

قابيل زنده ماند ،

هابيل کشته شد

و اقليما پسرانی زاييد

که هيچ کدام از آن ها با پوستينشان يکی نبودند .

***

بعد از آن

حوا تا سال های‌ِ سال

با اندوه

گيس هایِ باران را می بافت

و در آسمان ستاره می پاشيد .

محمد فلاح‌نيا

25/10/85

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر