۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

35

متنِ زير معرفیِ کتابِ "تصويرِ مرد در آب" است که در صفحه یِ 7 روزنامه یِ "عصر مردم" در تاريخِ 17 تيرِ 1388 چاپ شد . اين متن توسطِ نويسنده یِ شيرازی ، جنابِ آقایِ "امينِ فقيری " نوشته شده است .

محمد فلاح نيا 25 سال بيشتر ندارداما تجربه ای گران را بر دوش می کشد . شاعری است به تمام معنی دلواپسِ آزادی ، مردم و شيفته هر چه که خوبی است در دنيایِ پيرامونیِ خويش . اوحديثِ نفس می گويد . اما نه آنچنانکه دلمويه هایِ خودش تنها باشد . بلکه او خود را مرکزِ جهان می پندارد و تمامیِ حوادث ، نامردمی‌ها و عشق ها ، اول از آتشفشانِ وجودیِ او سرباز می کنند و بعد دنيایِ ذهنیِ ما را می‌آشوبد . شعر ها روايت است . از نقطه‌ای شروع و به فاجعه‌ای ختم می شود . او می‌داند که يکی از عمده وظايفِ شاعر ، آشفتنِ خوابِ شنوندگانش است . چرا فقط شاعر در حسرتِ عشق و آزادی بسوزد ؟ ديگران نيز بايد در اين امر سهيم باشند .

*چقدر از مادرانِ مويه نشين گفتيم/که هيچ کدام مادرانِ ما نبودند/آن ها مادرانِ عاشق ترين پروانه هایِ زمين بودند(از شعرِ آقایِ محترم-ص 10)

*آقایِ محترم /من دارم از مرگِ بی گناهِ يک انسان/دوصد-ده انسان/در پاييز هاو زمستان هایِ سرد /و تابستان هایِ دور سخن می گويم./همين که فحش نمی دهم کافی نيست ؟(همان شعر)

*باور نمي کنيد/که همين چند هفته پيش/در کوچه/دستی به خونِ يک مرد آغشته شد؟/در کوچه خون که نه/اما بویِ خون که هست هنوز.../شرمت نمی شود؟/لختی به ماه نگاه کن/که رنگش از تو پريده.../وفواره هايی که مدام گريه می کنند/و می مويند...(همان شعر)

اين "آقایِ محترم" چه کسانی هستند ؟ ما و شماييم که گيج و مبهوت به دنبالِ دلايلی بزرگ و بزرگ تر هستيم و همه چيز به آرامی از زيرِ سبيل هايمان به آرامی عبور می کنند .

در شعرِ "غروبِ عصرِ جمعه‌یِ پاييز بود انگار" ، وهم ، خيال ، بی‌خويشی و ناباوری تواما وجودِ او را در هم می‌پيچند و او را حيران و مبهوت بر جای می گذارند .

*و من کنارِ پنجره ماندم/و از حصارِ پشتِ پنجره می ديدم:/زنی ميانِ دريا بود،/زنی ميانِ طوفان ، زنی ظريف می‌رقصيد/-صدایِ سردِ صدفهاش در گوش است-/زنی غريب زن /که من نديده بودمش هرگز/به جز درونِ خيال(ص17)

شعر به مانندِ يک داستانِکوتاه مسيرِ خود را به سویِ تکامل طی می‌کند .

*سر تا سرِ زمين،يکدم/شکوفه باران شد:هزار مرد،/از هزار خاکِ غريب،/شکفته آمدند از هر دو جانبِ دريا،/تمام مردانی،/به هيبتِ سرو هایِ آزادی/شکفته از دلِ هر خاک.(ص 18 همان شعر)

و آروزوی‌ِ معصومانه یِ شاعر در شعرِ "مرداب" گويی در دادگاهِ تاريخ ايستاده است .

* من هيچ وقت آرزو نکرده بودم/که از مرداب بنويسم/حتی وقتی که بر سر هر نی /در نی زار های اطرافم/پر های سرخ و سفيدِ کبوترانی آغوش گشوده را ديدم،/با خودم خيال کردم/که حتما به منزلی ديگر کوچ کرده اند!(ص37)

و اما فلاح نيا در شعر هایِ عاشقانه اش بيداد می کند . آنچه بر سرش آمده با لطافتِ تمام به ما به امانت می دهد .

*ماهی هایِ خيسِ شرم/در چشمانم به تو لبخند می زنند/و حسِ عجيبی از شادی و اندکی ترس/می جوشد از چشمه هایِ قلبِ کودکی/که مشق های ديشبش را ننوشته است/و در حضورِ تو سرخ می شود/آن گاه تو لبخند می‌زنی/از پشتِ پرچينی /پر شده از عطرِ خيسِ ياس های خوشه ای/و پيچک های سبزِ جوانی که قد کشيده اند/تا ارتفاع ديوار را کم کنند.(ص 53)

در جايی ديگر عشق به گونه ای ديگر رخ می نمايد .

* اين همه سال/اين همه بهار پيکرت را تحويل کرده اند/و دريای های طوفانی/ در چشم هايت وضو گرفته اند/تا زيبايی ات را سجده کنند./اين همه سال را/و اين همه دريا را /يک روز را سهم من کن.(ص46)

* می خواهم صدای نفس های کسی باشم/که دوستم دارد/صدايم کن /تا از حنجره ات بيرون بيايم/و بخار پشت شيشه های يخ زده باشم./صدايم کن،/بخند/تا صدای تو باشم...(ص 44)

شاعر در اين جا تسليمِ سرنوشتی شده که برايش رقم خورده است . حوصله ندارد ، تنهاست .

* دست و دلم به صبح نمی رود امشب،/عطرِ سيبِ سرخِ تو اين جاست،/حسِ خوب تو اين جاست./دلت،/دلت کنار يک دل هر جايی ديگر است اما...(ص 22)

اما...اما عشق که رها نمی کند تا نسوزاند و خاکستر نکند ، جانِِ شاعر را ، دست بر نمی دارد .

آخرين پری نامه...

فاصله بينِ ما

ثانيه ای بيش تر نبود

تو خوابِ عشق می ديدی

در اهواز

و من ،

خوابِ مرگ

در غروب هایِ سربیِ شيراز .

تو دامنت از شرجی دريا تر می شد

و من

دلم از خونِ شلاق هايی

که رویِ صورتِ مردم

شتک می زدند .

گلويم خشک می‌شد

برایِ گفتنِ هر شعرِ عاشقانه ای

حرف هايی از جنسِ سيبِ سرخ و انار ...

تو خوابِ مرگِ خودت را هرگز نديده‌ای

در زمستانِ زمهرير ...

اين راز را ،

تخمِ منجمدِ گنجشکانِ پاييز‌هایِ دور می دانند

اما تو

باور نمی کنی .

فاصله بينِ ما چند ثانيه بيش تر نبود .

ثانيه هايی با عمرِ چند قطره‌یِ دريا

و گفتنِ خداحافظ

هرگز مرا نمی فهمی ...

گناه از ما نيست ،

من فقط ثانيه ها را بر داشته ام

تمامت کرده ام

تمام ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر